تبليغاتX
افسوس و صد افسوس که ........



من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم

تو هم ان ادمک چوبی پیمان شکنی

       که فقط لایق اتش زدنی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 



ااگر می دانستم که بهشتم را میگیرند،

هیچ گاه بر سیب سرخ تنت لب نمی آلودم

و من آلودم،

             آلودم،

                  آلودم،

اگر می دانستم حوای مرا می برند

                    بی آنکه بگویند به کدامین زمین

هیچ گاه تن گندمی ام را به تو نمی بخشیدم

و من بخشیدم،

                بخشیدم...

                           بخشیدم...

دیر گاهیست عزم زمین کرده ام،

تا بیابم تو را

               و باز...

                        ببخشم و بیالایم...

                              که باتو ، هر زمینی بهشت من است............

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 



نمی دونم کی نفرینم کرده!

کدوم یکی از اون ۱۰۰۰ تا پسری که دلشون و شکستم این چنین پشت سرم اه کشیده؟

اون روزا که در جواب گریه هاشون هرهر می خندیدم هرگز فکرشم نمی کردم روزی برسه که بخوام از یه پسر بنالم!

از بچگی دل مهربونی داشتم ولی نمی دونم چرا واسه پسرا اصلا دل نداشتم!

حرفاشون و نمی فهمیدم. وقتی می گفتن دوسم دارن فقط میخندیدم.

تا میفهمیدم کسی بهم وابسته شده.. دوسم داره..... واسه همیشه ترکش میکردم. هیچ وقت فکر نکردم شاید اونا هم دل داشته باشن!

التماسها و گریه هاشونو می ذاشتم پای چاپلوسی و ذات بدشون!!

نمی دونم پسر هایی که دارن این پست و میخونن در موردم چه فکری می کنن؟ شاید بین شما کسی از اونا هم باشه .حلالم کن!

برام دعا کنید که بتونم خودم و پیدا کنم و به زندگی عادی برگردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 



نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
 حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
 نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
 صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
 فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
اگه بدوني چقدر دلم برايت تنگ شده...
 اگه بدوني چقدر قلبم برات بي تابي مي كنه.....
 اگه بدوني شبا به يادت چقدر اشك مي ريزم....
 اگه بدوني زندگيم بدون تو چقدر سوت و كوره...
 اگه بدوني چقدر......
 اگه بدوني

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 



نمی توانستم   دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خواست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده است

و ان بهار  و ان وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت

با دلم می گفت:

نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی!!!

 

حالم داره از خودم بهم میخوره. چقدر من بدم!میدونم تمام این

بدبختی ها  تاوان کارای خودمه.۱۰۰۰ تا دل شکستم حالا

 یکی پیدا شده که زرت و زورت دلم و بشکنه.

چطوری باید ازش بکنم واسه همیشه؟ 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 



خدایا

خودت خوب میدونی ازت چی میخوام

خودت خوب میدونی که دل کوچیک من طاقت

این همه غصه رو نداره.

میدونم که میدونی تو این فصل سرد به گرمای وجودت نیاز دارم.

تویی تنها پناهگاه امن و همیشگی من

خدایا فریادمو میشنوی؟

ضجه زدنامو .. اشک ریختنامو میبینی؟

اره من همون بنده شاد و خندون توام که به این روز افتاده

می بینیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟

خواهش می کنممممممممممممم......

تنهام نذار!

بهت احتیاج دارم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 



هر لحظه که از عمرم می گذرد

به کلمه مرگ بیشتر فکر می کنم!!

در حالی که هنوز پیری را تجربه نکرده ام

از جوونبم بهره ای را که می خواستم نبرده ام

و کودکی ام را درونم پنهان کرده ام......

هیچکس منو نمی شناسد!

درونم پر از حرفهای نگفته است

پر از رازهای بر ملا نشده

و به خودم افتخار می کنم

چون دردهایی کشیده ام که منو ساخته اند

و چیزهایی می دانم که هیچکس نمی داند

و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسید.....

افسوس و صد افسوس که......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهسا  | 




<

قالب و كدهاي جاوا >